تبليغاتX
بمب عشق

بمب عشق

عشق را لمس کن

 

چه کسی فهمید درد دلم را در آن شب بارانی

چه کسی دید اشکهای مرا در زیر قطره های باران

چه کسی شنید صدای ناله دلم را ، چه کسی حس کرد سردی دستهایم را

هیچکس نبود در آنجا ، من بودم و یک دل تنها

غمها مرا رها نمیکنند، غصه ها مرا صدا میکنند ، تنهایی مرا در میان خودش

میگیرد حس میکنم بغض ، گلویم را میفشارد و قلبم تند تند میتپد

به عشق کی میتپد ؟ از دلتنگی کی اینگونه پریشانم ؟

نمیدانم چاره ی کار چیست ، وقتی دلم با تو نیست

نمیدانم دردم را به چه کسی بگویم ، وقتی همزبانی نیست

چه کسی فهمید خیسی چشمهایم به خاطر چیست،

آن شعر تلخی که بر روی آن کاغذ خیس نوشته شده از کیست!

چه کسی شنید صدای فریاد مرا در زیر باران ، فریادی که گویا تنها ، خدا بود

که شنید، حال مرا که دید ، از پریشانی من گریست.

چه کسی فهمید من چه میخواهم ، از کجا آمده ام و در جستجوی چه

هستم.

نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 11:18 توسط Kopoli| |


آموخته ام بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي پير ترين فرد دنياست .
آ‌موخته ام وقتي كه عاشقيد عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود .
آموخته ام تنها كسي كه مرا در زندگي شاد مي كند كسي است كه به من مي گويد : تو مرا شاد كردي !
آموخته ام داشتن كودكي كه در آغوش شما به خواب رفته زيباترين حسي است كه در دنيا وجود دارد .
آموخته ام كه مهربان بودن بسيار مهم تر از درست بودن است .
آموخته‌ ام كه هرگز نبايد به هديه اي از طرف كودكي ( نه ) گفت .
آموخته ام كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمك كردنش نيستم دعا كنم .
آموخته ام كه مهم نيست كه زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد ،‌ همه ما احتياج به دوستي داريم كه لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم .
آموخته ام كه گاهي تمام چيزهايي كه يك نفر مي خواهد فقط دستي است براي گرفتن دست او ، و قلبي است براي فهميدن وي .
آموخته ام كه راه رفتن كنار پدرم در يك شب تابستاني در كودكي ، شگفت انگيز ترين چيز در بزرگسالي است .
آموخته ام كه زندگي مثل يك دستمال لوله اي است هر چه به انتهايش نزديكتر مي شويم سريعتر حركت مي كند .
آموخته ام كه پول شخصيت نمي خرد .
آموخته ام كه تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگي را تماشايي مي كند .
آموخته ام كه خداوند همه چيز را در يك روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد كه من بيانديشم مي‌توانم همه چيز را در يك روز به دست بياورم .
آموخته ام كه چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد .
آموخته ام كه اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد نه زمان .
آموخته ام كه وقتي با كسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما را دارد .
آموخته ام كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست تا زماني كه عاشق بشويم .
آموخته ام كه زندگي دشوار است اما من از او سخت ترم .

نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 16:54 توسط Kopoli| |


زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛.
فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.
آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.
روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.
مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا"
فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.
و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن ...یک...دو...سه...چهار...همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛
اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛
هوس به مرکز زمین رفت؛
دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛
طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.
و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.
نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.
دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.
او از یافتن عشق ناامید شده بود.
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطران خون بیرون می زد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.
او کور شده بود.
دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمان کنم..»
عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»
و اینگونه شد که از آن روز به بعد

عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.

نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 18:46 توسط Kopoli| |


می خوام براتون قصه بگم.قصه عشق یک فرشته.فرشته ما میون آدم ها بود ولی آدم ها نمی تونستند ببیننش مگر اینکه خودش بخواد.فرشته قصه ما مشغول زندگی روزمره و کارهایی بود که از طرف خدا براش در نظر گرفته شده بود. ولی روزی عاشق نگاهی شد. عاشق اشک و گریه کردنی شد.ولی عاشق نگاه یه آدم.کم کم خودشو به عشقش نشون داد.ولی عشقش نمی دونست که اون یه فرشته است.چون ظاهرش
مثل آدم ها بود و همیشه یه نوع لباس می پوشید. کم کم عشقش هم به اون علاقه مند شد ولی این واسه فرشته قصه ما اصلا خوب نبود.چون عشق نزدیکی میاره و فرشته ما نمی تونست به عشقش نزدیک بشه یا حتی اونو لمس کنه. بالاخره فرشته قصه ما با کسی آشنا شد که قبلا فرشته بوده ولی الان تبدیل به آدم شده.حالا فرشته قصه ما می تونه تبدیل به آدم بشه ولی باید با جاودانگی خداحافظی کنه.فرشته ما بین دو راهی عشق و جاودانگی قرار گرفته و باید یک راه را انتخاب کنه.بالاخره تصمیمشو می گیره و عشق را انتخاب می کنه و با جاودانگی تا ابد خداحافظی می کنه.حالا اون تبدیل به آدم شده. به آرزوش رسیده.می تونه عشقش رو در آغوش بگیره.اونو ببوسه و شب رو با اون صبح کنه....امروز صبح اولین شبی است که اون با عشقش سحر کرده.ولی امروز بدترین روز برای اون هستش چون عشقش در اثر یک تصادف میمیره.حالا فرشته سابق قصه ما نه عشقشو داره نه جاودانگی را.در دوران فرشتگی دوستی داشت که همیشه همراهش بود.بعد از مرگ عشقش دوستش ظاهر می شه و ازش می پرسه:ارزشش رو داشت؟

فرشته قصه ما می گه: یک بار بوسیدن او به تمام عمرم می ارزد
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 9:49 توسط Kopoli| |


پسر : سلام.خوبی؟مزاحم نیستم؟

دختر: سلام. خواهش می کنم.شما کی هستین؟ 

پسر : وحید/ تهران/۲۶ و شما؟

دختر‌: تهران/نازنین/۲۲

پسر: اِ اِ اِ چه اسم قشنگی!اسم مادر بزرگ منم نازنینه.

دختر: مرسی!شما مجردین؟

پسر: بله. شما چی؟ازدواج کردین؟

دختر: نه. منم مجردم. راستی تحصیلاتتون چیه؟

پسر: من فوق لیسانس مدیریت از دانشگاه MIT اَمِریکا دارم. شما چی؟

دختر : من فارغ التحصیل رشته گرافیک از دانشگاه سُربن فرانسه هستم.

پسر: wow چه عالی!واقعا از آشناییتون خوشحالم.

دختر : مرسی. منم همین طور. راستی شما کجای تهران هستین؟

پسر: من بچه تجریشم. شما چی؟

دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجای تجریش می شینین؟

پسر: خیابون دربند. شما چی؟

دختر : خیابون دربند؟ کجای خیابون دربند؟

پسر : خیابون دربند. خیابون…… کوچه……پلاک….شما چی؟

دختر: اسم فامیلی شما چیه؟

پسر: من؟ حسینی! چطور؟

دختر: چی؟وحید تویی؟ خجالت نمی کشی چت می کنی؟تو که گفتی امروز با زنت می خوای بری قسطای عقب مونده خونه رو بدی.!مکانیکی رو ول کردی نشستی چت می کنی؟

پسر : اِ عمه ملوک شمائین؟چرا از اول نگفتین؟راستش! راستش!دیشب می خواستم بهتون بگم امروز با فریده…. آخه می دونین………..

دختر : راستش چی؟ حالا آدرس خونه منو به آدمای توی چت میدی؟می دونم به فریده چی بگم!

پسر: عمه جان ! تو رو خدا نه! به فریده چیزی نگین!اگه بفهمه پوستمو میکّنه!عوضش منم به عمو فریبرز چیزی نمی گم!

دختر:‌ او و و و م خب! باشه چیزی بهش نمیگم.دیگه اسم فریبرزو نیاریا!راستی من باید برم عمو فریبرزت اومد. بای

پسر: باشه عمه ملوک! بای……

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 17:53 توسط Kopoli| |


اگه خوشگل باشن میگن این چه جیگریه.

اگه زشت باشن میگن کی اینو بگیره.

اگه تپل باشن میگن این چه گوشتیه.

اگه لاغر باشن میگن مردنیه.

اگه مودبانه صحبت کنندمیگن چه لفظ و قلم.

اگه رک و راست باشن میگن چه بی حیاست"خودم و ایهام".

اگه بخوان یه خرده فکر کنند میگن چه ناز می کنه.

اگه سریع جواب بدن میگن چه حاضر جوابه.

اگه تند راه برند میگن داره میره سر قرار.

اگه آروم راه برند میگن دختره اومده بیرون چرخ بزنه ول بگرده.

 اگه با موبایلش صحبت کنه میگن حتما داره با bf صحبت میکنه. 

اگه خاستگارش رد کنه میگن حتما یکی زیر سر داره.

اگه حرف شوهر پیش بکشه میگن دختره سرسفید چشم و گوشش می جنبه.

اگه به خودش برسه میگن دلش شوهر می خواد.

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 18:38 توسط Kopoli| |


 

1-اسم هر جک و جونوری رو روی شما نمیگذارند از قبیل آهو ،غزال ، پروانه ، شاپرک و موارد دیگر که اینجا جاش نیست

2-در عروسی میتونید لباسی رو که بارها به تن کردید رو دوباره بپوشید

3-میتونید هر صد سال یه بار هم موهاتون رو شونه نکنید و بعد بگید مد روزه

4-از ترس اینکه کسی سن شما رو بفهمه شناسنامتون رو قایم نمیکنید

5-مطمئنا استهلاک فک شما به مراتب کمتر است

6- مدل لباس دختر شمسی خانم چشمهاتون رو داخل دهانتون سرنگون نمیکنه

7-در موقع استرس هیچوقت ناخنهای خود را نمیجوید

8-هفته ای دو بار شکست عشقی نمیخورید!

9-لازم نیست از 18 سالگی موهای سرتون رو رنگ کنید چون موهای جوگندمی خیلی هم به شما میآد

10- فقط شما میتونید برید استادیوم

11- خودتون پنچری ماشینتونو میگیرید

12-لازم نیست با قرار دادن انواع جکهای هیدرولیک و غیر هیدرولیک در پاشنه کفش قدتون رو افزایش بدید

13- میتونید تمام روز بادوستانتون برید کوه و وقتی برمیگردید خونه برای خانمتون تعریف کنید که چه روز پرکاری داشتید

14- موقع خواستگاری به هیچ وجه نگران بر هم خوردن تعادل سینی چای نیستید

15- از دیدن کله پاچه دچار تشنج نمیشید

16- هیچ کس از اینکه دست پخت افتضاحی دارید به شما ایراد نمیگیره

17- فقط شمایید که لذت تماشا کردن فوتبال رئال - بارسلونا را با گزارش عادل فردوسی پور درک میکنید sleepy

18- فقط شمایید که میتونید لذت تکچرخ زدن با CG رو تجربه کنید

19- میتونید با خط ریشتون بیش از 12000 اثر هنری خلق کنید

20- به طلا و جواهرات دیگران در حالی که دارید از حسادت منفجر میشید نگاه نمیکنید

نوشته شده در شنبه دوم بهمن 1389ساعت 18:9 توسط Kopoli| |


چندتا تیکه واسه دخترا:

۱-خانوم شماره بدم پاره میکنی؟ 

2- خانوم ببخشيد مستقيم از كدوم طرفه 

3- خانوم شماره ی کفشمو بدم؟ 

4- (در برخورد با چنتا دختره زیبا) هنوز فصله هلو نشده  

5- (در برخورد با چنتا دختره کم سن) اِ مهد كودك تعطيل شد شما اومدین بیرون. 

6- حاج خانومم ماچ خانوم 

۷- آهاي خانوم كجا كجا 

۸- از اون بالا كفتر مي‌آيد 

۹- آخ چشم ..فدات بشم 

۱۰- نازتو بخورم ..شب شام نخوردم  

11- خانونم شما دو تا سه قلوئید؟  

13- اين روزها همه به من شماره مي‌دهند شما چطور 

12- دهات چه خبر؟  

14- فدات و بخورم  

۱۵- فدات بگردم    

۱۶- خودت مگه خواهر مادر نیستی؟ 

۱۷- خانوم جیگرتو واسم بلوتوث میکنی؟  

۱۹-هندونه بیار قاچ کنم لباتو بیار ماچ کنم (NEW) 

اینم چند تا متلک که به دخترهای دماغ عملی میتونید بندازید!

1-خانوم شما بینیتونو ختنه کردید؟ 

2-خانوم شما دماغتونو مدل خوکی عمل کردید؟  

3-خانوم میاید دماغامون عوض؟ 

4-اینو صافکاری کرده که بعدا درخت بکاره !

5-اینو دماغشو تازه خریده برچسبش و نکنده !!

6-خانوم کلیه هاتو فروختی دماغتو عمل کردی؟

۷-ده بار دیگه دماغت وعمل کنی تازه میشی مثل اِبی  

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 11:24 توسط Kopoli| |


 

زن مدل سروِر (server ) :  هروقت لازمش دارين مشغوله!

زن مدل مولتي‌مديا: کاري مي‌کنه که چيزهاي وحشتناک هم خوشگل بشن!

زن مدل ایمیل: از هر ده‌تا چيزي که مي‌گه، هشت‌تاش بي‌خوده!

زن مدل سي‌دي درايو: هي تندتر و تندتر مي‌شه!

زن مدل ويروس: به نام «عيال» هم معروفه. وقتي که انتظارش رو ندارين، از راه مي‌رسه،

خودش رو نصب مي‌کنه و از همه منابعتون استفاده مي‌کنه. اگر سعي کنين پاکش کنين،

يک چيزي رو از دست مي‌دين، اگه هم سعي نکنين پاکش کنين، دار و ندارتون رو از دست مي‌دين

زن مدل هارد ديسک: همه چي يادش مي‌مونه، تا ابد!

زن مدل رم (ram ) :ز دل برود هر آنکه از دیده برفت

زن مدل ويندوز: همه مي‌دونن که هيچ کاري رو درست انجام نمي‌ده، ولي کسي نمي‌تونه

 بدون اون سر کنه!

پی نوشت: سلام گلا.

امروز یکی از بچه ها بهم گفت این پست رو آپ کنم.

البته به شما دخملا برنخوره چون هنوز زن نشدین.

 I   LOVE   U

همتون رو میبوسم

بای.

نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 12:15 توسط Kopoli| |


برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است

تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند

در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم

ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کرد

م تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم

آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم

و بر صورت مه آلودت می لغزیدم

ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم

تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت

 را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باش

د که مرهمی شود برای دلتنگی هایم

پی نوشت: سلام گلا.

امروز با اون همه مشکل که داشتم بازم آپیدم.

بابا خواهش میکنم واسم دعا کنین.

ممنون.

ماچچچچچچچچچچچچ.

بببباااااااایییییییییییی.

نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 11:56 توسط Kopoli| |


سلللللللللللللاااااااااااام

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net.تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net.تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

خیلیییییییییییییی خوش اومدین

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

راستی عاشقا تولدمه

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

همین سه شنبه

شب یلدا

بیاین تو جشن تولدم شرکت کنید

کادو هم واسم نظر بذارین

همتون رو دوست دارم و از همین راه اینترنتی:

I   Kiss    U

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 17:9 توسط Kopoli| |


        
          در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی میکردند. شادی , غم , غرور , عشق و ... روزی خبر رسید که به 

 

زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. وقتی

 

جزیره به زیر آب رفت ,عشق از ثروت که قایقی با شکوه داشت کمک خواست و گفت: آیا میتونم با تو

 

همسفر شوم؟ ثروت گفت: نه من مقدار زیادی طلا و نقره دارم و جایی برای تو ندارم. عشق از غرور که با

 

یک کرجی زیبا راهی مکانی امن بود کمک خواست. غرور گفت: نه! چون تمام بدنت خیس و کثیف شده

 

و قایق زیبای مرا  کثیف خواهی کرد. غم در نزدیکی عشق بود.پس عشق به او گفت: اجازه بده که با تو

 

بیایم. غم با صدای حزن آلود گفت: آه من خیلی ناراحتم ,و احتیاج دارم تنها باشم! عشق سراغ شادی

 

رفت و او را صدا زد,اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را نشنید. آب هر لحظه

 

بالاتر میامد و عشق دیگر ناامید شد, که ناگهان صدایی سالخورده گفت من تو را خواهم برد. عشق از

 

خوشحالی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع سوار قایق شد. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به

 

راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد که چقدر پیرمرد به گردنش حق دارد. عشق نزد علم رفت و

 

گفت آن پیرمرد کی بود که جان مرا نجات داد؟ علم پاسخ داد زمان. عشق با تعجب پرسید چرا زمان به

 

من کمک کرد؟!! علم لبخندی خردمندانه زد و گفت:

« زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است... » 

نوشته شده در دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 17:43 توسط Kopoli| |


 

سلام

جیگرا خوبین؟

میدونین چند روز

تا مدرسه مونده؟

فقط ۶ روز دیگه

 مونده تا مدارس باز بشن

تازه شاید اینجا

پنج شنبه نریم مدرسه!

من که خوشحالم میریم مدرسه

ولی.........

خیلی زود تعطیلات تابستون

تموم شد.

یعنی باید ۹ ماه دیگه بریم مدرسه

 تا یه تعطیلی ۳ ماهه برسه.

تازه اونم باید بشینی بخونی

تا شاید تو کنکور یه چیزی بشی!

ولی در کل خوبه چون........

 رفیقامون رو هر روز میبینیم.

           دوستون دارم 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 18:55 توسط Kopoli| |


عشقای ساعتی

 سلام عاشقا خوفین؟

مخلش همتون هشتم؟

می خواستم درباره بعضی عشقا بگم که حتی یه روزم دووم نمیارن.

همون عشقایی که یکی از پسر عموام درگیرش شد و با یه دختری 

دوست شد و آخر بهش دل بست و گرفتارش شد. آخه پسر عموم تو

بندرعباس بود و اون دختره با خانواده بعد از یه ماهی رفتن اصفهان.

اونا چند وقتی با هم تلفنی صحبت میکردن تا برای دختره خاستگار

اومد و ازدواج کرد. این بد نیست ولی بدیش اینجاست که اون دختره

به پسر عموم قول ازدواج داده بود. پسر عموم وقتی شنید افسردگی

گرفت و یه چند وقت پیش میخواست خود کشی کنه و یه بسته قرص

خورده بود. خدا رو شکر زود بهش رسیده بودن بعد از اینکه آوردنش خونه

خودش رو عمدا به سالمی زده بود و خودش تنها رفته بود کافینت یه فیلم

گرفته بود و برای ایمیل دختره فرستاده بود بعد هم رفته بود لب دریا زیر

یکی از اسکله ها با چاقو خود کشی کرده بود و حالا یکی از پسر عموام

رفته پیش خدا. اون دختره هم نامزدش فیلمه رو میبینه و فورا طلاقش میده.

دوستای گلم واقعا دل به این عشقا ندین و بدبخت خودتون نکنین.

همتون رو دوست دارم

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 18:42 توسط Kopoli| |